آنجا که رفتم طاهایش ناب بودند

آنجا که رفتم طاهایش ناب بودند

به نام خدا… طلائیه آنجا که رفتم طاهایش ناب بودند خالص خالص… پا بر روی خاکش که نهادم نمیدانم چه شد؟ قلبم عزیزانش را یافت… مثل بارون گریم گرفت! کنار دریاچه اش که نشستم آنقدر دلم گرفت که… (…قلم تاب نوشتن ندارد…!) دریاچه اش تمیز و صاف، آنقدر آبی بود که میتوان گفت: این رنگ […]

ادامه مطلب »