به نام خدا…
فکه …
آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گرگی بودم واردت شدم فکه!
آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم… زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بودم هوایت را تنفس کردم..وقتی که از شدت عطش داشتم هلاک می شدم عطشت را حس کردم…
وای فکه چه آسمانی داری، چه خاکی چه عطشی، بار پروردگارا بگو اینجا کجاست؟ نمیدانم اینجا فکه است یا کربلا! اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز میشود…
بگو… باز هم بگو میشنوم از یارانت بگو، بگو آن زمان که عاشقان خاکت جان خاکی را به روح آسمانی تبدیل می کردند بر دامن حسین علیه السلام چه میگفتند…؟
راستی امروز که دارم با تو حرف میزنم روز عاشورا هست
عاشورای ۹۴…

نمیدانم اینجا فکه است یا کربلا!
آقا سعید رو که میشناسی؟ همان آقا سعیدی که سید شهیدان اهل قلم در روایت فتح از او نام برد، رزمنده ای که بعد از دوران مقدس ایستادگی همراه با شهید آوینی آمد به جستجوی رفقای شهیدش…
امروز خیلی دلش پر بود، دلش تنگ بود، تنگ یاران از دست رفته و پرواز کرده اش…
امروز اینجا قتله گاه یاران خمینی ره بوی کربلا می داد..
بماند بقیه اش….!!!
به شرط لیاقت دعاگویتان هستیم، دعاگویمان باشید