ماجرای انقلاب از زبان حجت الاسلام قرائتی

 حجت الاسلام قرائتی در این جلسه از درس هایی از قرآن، به زمینه های شکل گیری انقلاب اسلامی، امتیازات انقلاب اسلامی، دلائل، تفاوت ها، وظیفه ها و آفات انقلاب اسلامی در قالب مبحث ماجرای انقلاب می پردازند.

ماجرای انقلاب از زبان حجت الاسلام قرائتی

مدت زمان : ۲۶ دقیقه  کیفیت : TVRip (عالی) – [ریلیز اختصاصی مبین مدیا]

حجم کل : ۱۰۳ مگابایت   کاری از : شبکه اول سیما

»» بخش تصویری

.::. دانلود با کیفیت بالا .::.
(فرمت: MP4 – ابعاد تصویر: ۴۵۰*۷۲۰)
تاریخ ماندگاری لینک اصلی: نا محدود  منبع: MobinMedia.ir
پی نوشت:
محمد بن سیرین همیشه پاکیزه بود و بوى خوش مى داد روزى شخصى از او پرسید: علت چیست که از تو همیشه بوى خوش مى آید؟ گفت قصه من عجیب است آن شخص او را قسم داد که: قصه خود را براى من بگو.
ابن سیرین گفت: من در جوانى بسیار زیبا و خوش صورت و صاحب حسن و جمال بودم و شغلم بزازى بود، روزى زنى و کنیزکى به دکانم آمدند و مقدارى پارچه خریدند، چون قیمت آن معین شد گفتند: همراه ما بیا تا قیمت آن را به تو پرداخت کنیم.
در دکان را بستم و همراه ایشان راه افتادم تا به جلوى خانه آنان رسیدم، آنها به درون رفتند و من پشت در ماندم بعد از مدتى زن بدون آن که کنیزش ‍ همراهش باشد مرا به داخل خانه دعوت کرد، چون داخل شدم، خانه اى دیدم از فرشها و ظروف عالى آراسته، مرا بنشاند و چادر از سر برداشت، او را در غایت حسن و جمال دیدم، خود را به انواع جواهرات آراسته بود در کنارم نشست و با ظرافت و ناز و عشوه و خوش طبعى با من به سخن گفتن درآمد، طولى نکشید که غذایى مفصل و لذیذ آماده شد، بعد از صرف غذا، آن زن به من گفت: اى جوان مى بینى من پارچه و قماش زیاد دارم، قصد من از آوردن تو به اینجا چیز دیگرى است و من مى خواهم با تو همبستر شوم و کام دل بر آرم.
من چون مهربانیها و عشوه بازیهاى او را دیدم نفس اماره ام به سوى او میل کرد، ناگاه الهامى به من رسید که قائلى از سوره والنازعات آیه ۴۰ را تلاوت کرد که: (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى)
اما هرکس بترسد از مقام پروردگار خود و نفس خود را از پیروى هواى نفس بازدارد، بدرستى که منزل و آرامگاه او بهشت خواهد بود.

وقتى به یاد این آیه افتادم عزم خود را جزم نمودم که دامن پاک خود را به این گناه آلوده نکنم، هر چه آن زن با من به دست بازى درآمد، من به او توجه نکردم چون آن زن مرا مایل به خود ندید، به کنیزان خود گفت: تا چوب زیادى آوردند، وقتى مرا محکم با طناب بستند، زن خطاب به من گفت: یا مراد مرا حاصل کن یا تو را به هلاکت مى رسانم به او گفتم: اگر ذره ذره ام کنى، مرتکب این عمل شنیع نخواهم شد. تا این که مرا بسیار با چوب زدند، بطورى که خون از بدنم جارى شد. با خود گفتم: که باید نقشه اى به کار بندم تا رهایى یابم …
گفتم مرا نزنید راضى شدم، دست و پایم را باز کردند، بعد از رهایى پرسیدم: محل قضاى حاجت کجاست؟ راهنمایى کردند رفتم در مستراح و تمام لباسهایم را به نجاست آلوده کردم و بیرون آمدم، چون آن زن با کنیزان به طرفم آمدند، من دست نجاست آلود خود را به آنها نشان مى دادم و به آنها مى پاشیدم، آنها فرار مى کردند.

بدین وسیله فرصت را غنیمت شمردم و به طرف بیرون شتافتم، چون به در خانه رسیدم در را قفل کرده بودند، وقتى دست به قفل زدم به لطف الهى گشوده شد و من از خانه بیرون آمدم و خود را به کنار جوى آب رسانیدم، لباسهایم را شسته و غسل نمودم ناگهان دیدم که شخصى پیدا شد و لباس ‍ نیکویى برایم آورد و بر تنم پوشانید و بوى خوش به من مالید و گفت: اى مرد پرهیزگار! چون تو بر نفس خود غلبه کردى و از روز جزا ترسیدى و خلاف فرمان خدا انجام ندادى و نهى او را نهى دانستى، این وسیله اى بود براى امتحان تو و ما تو را از آن خلاص کردیم، دل فارغ دار که این لباس تو هرگز چرکین و این بوى خوش هرگز از تو زایل نشود، پس از آن روز تاکنون ، بوى خوش از بدنم برطرف نگردیده است.
به همین خاطر خدا علم تعبیر خواب را بر او عطا فرمود و در زمان او کسى مثل او تعبیر خواب نمى کرد.