بیا یک شب از دامن سوره ها          برایم بخوان راز اسطوره ها
غمم آیه آیه تلاوت کنم                  بمویم برایت شبی سوره ها
تو شهری ترین کدخدای دهی          به آبادیم بر ز ده کوره ها
به حلوای لعلت که صبرم نماند         من و مانده در حسرت غوره ها
کویر دلم را بباران نمی                    دلم را سپردم به دلشوره ها
بخوان سامری چشم من! این سمر    برایم بخوان راز اسطوره ها

قالب جدید و زیبای جمکران تقدیم به منتظران حضرت موعود (عج)

قالب جدید و زیبای جمکران

قالب جدید و زیبای جمکران

مشاهده قالب جدید و زیبای جمکران (کلیک کنید)

دریافت قالب جدید و زیبای جمکران با ذکر صلوات جهت تعجیل

قالب جدید و زیبای جمکران

پ.ن:کودک با ذکاوت

روزی محمدعلی پاش، حاکم مصر، از کوچه ای عبور می کرد. بر سر راه خویش پسر نُه ساله ای را دید. به او گفت: سواد داری یا نه؟ پسرک جواب داد: قرآن را خوانده ام و سوره (انا فتحنا) را حفظ کرده ام.

پاشا از این پسر خوشش آمد و یک دینار طلا به او بخشید. پسرک سکه را بوسید و پس داد و سپس گفت: از قبول آن معذورم! پاشا تعجب کرد و پرسید: چرا؟ طفل گفت: پدرم مرا تنبیه خواهد کرد، زیرا می پرسد که این سکه طلا را از کجا آورده ای؟ اگر من بگویم که سلطان پاشا به من لطف کرده است، می گوید: دروغ می گویی، چون لطف و بخشش سلطان، از هزار دینار کمتر نیست.

پاشا بسیار خوشحال شد و از هوش و ذکاوت او متعجب گردید. بعد پدرش را خواست و مخارج تحصیل کودک را تأمین کرد.

به نقل از: داستان دوستان، ج۳