سلام بر تک ستاره دنیای فانی… سلام بر تو که روی برگرداندی از ما که قدر نشناس اجداد بزرگوارتان بودیم و ۱۱ گوهر تابناک را تاب نیاوردیم و الان… در غم هجر یار دوازدهم خویش ندبه میخوانیم و آه از دل که خدایا برسان مهدی صاحب زمان را…
بارالها در این صبح جمعه همنوا با همه عاشقان حضرتت ندای لبیک یا مهدی (عج) سر می دهیم و از درگاه با عظمتت این گونه میخواهیم :
اللهم عجل لولیک الفرج به حرمت زینب (س)
قالب جدید و زیبای انتظار سبز رو سال گذشته با همکاری دوست عزیزم آقا محمد (شیعه آرت) آماده کرده بودیم که یادمون رفته بود منتشرش کنیم! تا اینکه چند روز قبل محمد آقا زحمت کشیدن و یادآوری کردن و تصمیم به انتشار اون در روز جمعه رو گرفتیم…

ان شاء الله که مورد استفاده شما قرار بگیرد…

قالب جدید و زیبای انتظار سبز

قالب جدید و زیبای انتظار سبز

مشاهده قالب جدید و زیبای انتظار سبز در قالب :

  تصویـر (کلیک کنید)

دریافت قالب جدید و زیبای انتظار سبز در قالب یک فایل فشرده با کلیک روی تصویر زیر

 قالب جدید و زیبای انتظار سبز

پی نوشت :

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

منهال بن عمر می گوید: به هنگام بازگشت از مکه، در مدینه به محضر امام علی بن الحسین (ع) مشرّف شدم. به او سلام گفتم و امام پاسخ دادند و سپس پرسیدند: منهال! از حرمله بن کاهل اسدی چه خبر داری؟ عرض کردم: او را به هنگام بیرون آمدن از کوفه، سالم و زنده دیدم. امام (ع) دست های خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرض کردخدایا! حرارت آهن را به او بچشان.

منهال گوید: به کوفه وارد شدم، مشاهده نمودم که مختار خروج کرده و افرادی از قاتلان امام حسین (ع) را به سزای عمل ننگین خود رسانده است.

بین من و او صداقت و دوستی دیرینه ای بود. پس از مراجعت از مکه در منزل نشستم و رفت و آمد مردم پایان پذیرفت و رنج سفر از تنم خارج شد. سوار مرکب شدم و به سراغ مختار رفتم، او را در بیرون از منزل خویش یافتم. سلامی به او گفتم، او جواب سلام مرا داد و فرمود: «منهال! مدتی است که تو را نمی بینم، نه پیش ما می آیی، نه به زیارت ما می رسی و نه در مقابل این همه فتوحات که خداوند نصیب ما فرموده است تبریک و تهنیت می گویی

عرض کردم: «سرور من! در زیارت بیت الله الحرام بودم و به تازگی به کوفه رسیده ام وگرنه زودتر به حضورتان می رسیدم

قدم زنان مقداری با هم سیر نمودیم تا به محل «کنائس» رسیدیم، متوقف شد، مثل این که انتظار کسی را می کشید؛ گویا در جست و جوی «حرمله» افرادی را فرستاده بود. ساعتی نگذشته بود که جمعی با شتاب فراوان و شادمان به طرف مختار آمدند و گفتند: «امیر، بشارت! بشارت! حرمله را یافتیم و او را آوردیم». وقتی او را پیش مختار آوردند دستانش بسته بود. هنگامی که نگاه مختار به او افتاد، گفت: «حمد و ستایش خدای را باد که مرا به تو، دشمن خدا و رسول، متمکّن ساخت». سپس گفت: «جلاد کجاست»؟ پس جلادی را آوردند و آهنی را در آتش گداختند تا کاملاً سرخ گردید و آن میله را در گردن او قرار داد. گوشت گردن او در آتش می سوخت و او فریاد می کشید و کمک می طلبید تا آن که گردن او بریده شد. و بدین ترتیب او نیز به سزای عمل ننگینش رسید.

به نقل از: داستان هایی از کیفر گناه کاران