تقدیم به ۱۷۵ ماهی عاشق:

از «کوسه» همان برون تراود که در اوست

دلبسته‌ موجی و نگنجی در پوست
زیبایی روزگار تو سرّ مگوست

ماهی شده‌ای و دل به دریا زده‌ای
فارغ شده‌ای ز هر کسی غیر از دوست

تو جام بلا زدی و سرمست شدی
مست میِ دوست، کِی به دنبال سبوست؟!

هرگاه قلمرو ات پر از کوسه شود
غوّاص شدن به ورطه‌ عشق نکوست

دست تو اگرچه بسته! امّا باز است …
صوت تو بلند از آن فروخفته گلوست

وحشی‌گری و جنایت و خونخواری …
از «کوسه» همان برون تراود که در اوست

“سجاد شاکری”