به نام خدا…
طلائیه
آنجا که رفتم طاهایش ناب بودند
خالص خالص…
پا بر روی خاکش که نهادم نمیدانم چه شد؟

آنجا که رفتم طاهایش ناب بودند

قلبم عزیزانش را یافت…
مثل بارون گریم گرفت!
کنار دریاچه اش که نشستم آنقدر دلم گرفت که… (…قلم تاب نوشتن ندارد…!)
دریاچه اش تمیز و صاف، آنقدر آبی بود که میتوان گفت: این رنگ آبی رنگ آب نبود! رنگ باکری هایی بود که حاضر نبودند حتی یک وجب از خاک وطنشان را بگیرند…
وقتی به خاک طلائیه نگاه می کردی وجود حاج همت رو با ذره ذره وجودت حس می کردی…
به شرط لیاقت ذعاگویتان هستیم، دعاگویمان باشید

***

دل نوشت :

عباس علیه السلام

با دشمن عبوس

و ما با دشمن بوس بوس…!

کاش

دیپلماسی را از علقمه می آموختند…