بیست و دوم تیرماه سال ۱۳۶۷ تنگه ابوغریب حکایت از هجران سرخ آدم به سرزمین سبز ملائک بود، صالحی در آخرین دقایق عمر خویش، در سن سی سالگی گردان عمار را به جلو هدایت کرد، اما ناگهان اصابت ترکش گلوله توپ او را به زمین انداخت و سرباز مخلص صاحب‌الزمان (عج) به اوج پرکشید، پیکر پاک او را در نجف‌‌آباد به خاک سپردند، و از او سه فرزند به یادگار ماند.

آشنایی با سردار شهید حاج غلامرضا صالحی

آشنایی با سردار شهید حاج غلامرضا صالحی

 زندگی نامه

سردار شهید حاج غلامرضا صالحی پائیز سال ۱۳۳۷ در نجف آباد اصفهان دیده به جهان گشود . شش سالش که بود مادرش نامش را در یک مدرسه علمیه نوشت و با مشقت زیاد هر ماه ۱۵ ریال پس انداز می کرد و به مدیر مدرسه تحویل می داد. این سال گذشت و سال بعد، نامش را در یک مدرسه دولتی نوشتند . ششم سال ابتدایی را با همه کمبودهایش به پایان رساند . علاقه به فراگیری علوم دینی و قرائت کلام الله‌ مجید، باعث شد، غلامرضا ضمن تحصیل، در جلسات شبانه مسجد شرکت کند، با اتمام دوره راهنمایی و اوج‌گیری مبارزات انقلابی در صف مبارزان روح‌الله (ره) قرار گرفت؛ و دوره دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند، وی در همین زمان به حوزه علمیه نجف‌آباد رفت و در محضر اساتید گرانقدری چون حجت الاسلام نادی و آیت‌الله ایزدی به مدت دو سال کسب فیض نمود،‌ مطالعات گسترده صالحی در این دوران و هوش سرشارش از او جوانی دانا و قدرتمند ساخت، سپس عازم خدمت سربازی شد، اما پس از چند ماه از آنجا گریخت، و به موج خروشان تظاهرکنندگان در نجف‌آباد پیوست . پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، از عناصر اصلی و فعال حزب الله نجف آباد بود. در مبارزه با ضدانقلاب از جمله کسانی بود که هرجا تجمع و حرکتی از جانب گروهکها به چشم می خورد، در صحنه حاضر بود و با آنها مقابله می کرد . وی همراه با شهید حجت الاسلام محمد منتظری به مبارزه با گروهک‌های لیبرال پرداخت . حضور در روزنامه «پیام شهید» به عنوان مسئول انتخاب تیتر، آموزش نظامی در لبنان و همچنین سفر به کشورهای لیبی و الجزایر، به همراه شهید منتظری او را آماده مبارزه فکری و نظامی با دشمن بعثی نمود. صالحی با آغاز جنگ تحمیلی به نهاد مقدس سپاه پیوست و همراه یک گروه صد نفری که خود فرماندهی آنان را بر عهده داشت عازم جبهه‌های حق علیه باطل شد و در منطقه‌ سرپل‌ذهاب حماسه آفرید، وی در عملیات‌های بسیاری شرکت کرد و چندین مرتبه مورد اصابت گلوله‌های رژیم بعثی قرار گرفت. اما حتی گازهای شیمیایی نیز غلامرضا را از تصمیم خود که دفاع از دین و آئین کشورش بود، منصرف نساخت.
در عملیات فتح المبین، فرمانده گروه هایی بود که مسئولیت پاکسازی تنگه رقابیه را داشتند. شهید حمید باکری هم معاونش بود. در این عملیات بر اثر ترکش گلوله تانک از ناحیه پا به شدت زخمی شد و حدود دو ماه در بیمارستان تهران بستری و سپس به اصفهان منتقل گردید. بارها رزمندگان، او را با عصا در جبهه های نبرد مشاهده کرده بودند. وقتی از او خواسته می شد که در استراحت به سر ببرد تا بهبهودی کامل یابد، در جواب دوستان خود می گفت: زمانی استراحت برای ما مناسب است که در بهشت برین در کنار دوستان قرار گیریم و ما تا زمانی که در روی زمین هستیم باید این انقلاب و اسلام را حفظ و نگهداری نماییم. در حالی که تا پایان عمر شریفش در راه رفتن مشکل داشت، با این وجود در همه صحنه ها حاضر بود و با آن وضع جانبازی، قریب یک ماه به کار شناسایی در کوهستانهای صعب العبور و پربرف منطقه شمال عراق مشغول بود.

در سال ۱۳۶۲ در قرارگاه حمزه سیدالشهداء(ع) مشغول به کار شد و با توجه به روحیه رزمی بالایی که داشت مسئولیت هماهنگی واحدهای عملیاتی قرارگاه را به عهده ایشان گذاشتند.شهید صالحی در عملیات قادر نماینده رسمی سپاه در قرارگاه ارتش بود و با تلاش همه جانبه و شبانه روزی، در هماهنگی های بین این دو نیرو نقش مهمی را ایفا می نمود. در عملیات کربلای ۱ رزمندگان توانستند شهر مهران را آزاد کنند. شادی بزرگی بود، به ویژه که پس از عملیات به حضور امام رسیدند و پس از آن هم رهسپار حج شد . از اویل سال ۱۳۶۵ تا اواسط ۱۳۶۶ در معاونت عملیات قرارگاه نجف انجام وظیفه کرد و در این مدت در عملیات والفجر۹، تدافعی حاج عمران، کربلای۱، کربلای۲، کربلای۴ و کربلای۵ حضور موثر و فعال داشت. در سال ۱۳۶۶ به لشکر محمدرسول الله(ص) مامور گردید و در عملیات کربلای۸ به عنوان قائم مقام فرماندهی لشکر انجام وظیفه کرد.

در عملیات بیت المقدس ۴ که در تاریخ ۱۵ فروردین ماه ۱۳۶۷ در منطقه عمومی دربندیخان عراق انجام گرفت نقش به سزایی داشت. در این عملیات، لشکر ۲۷ در کنار سایر یگانها، ضمن تصرف ارتفاعات شاخ شمیران، که به سد دربندیخان مشرف بود، پاتکهای شدید دشمن را با ایثار و از خودگذشتگی رزمندگان اسلام دفاع کردند . اواخر جنگ که یگانهای سپاه عمدتاً در غرب در حال پیشروی بودند، مزدوران بعثی مجدداً به بخشهایی از جبهه جنوب از جمله شلمچه وارد شدند. ایشان در این زمان (۲۳ خردادماه ۱۳۶۷) با تیپهایی از لشکر ۲۷ که برای بیرون راندن عراقیها به منطقه اعزام شده بودند، در عملیات انهدامی بیت المقدس ۷ شرکت داشت و در کنار سایر یگانها، مردانه با دشمن جنگید و با جانفشانی امثال این شهید بزرگوار در جبهه شلمچه، دشمن زبون فرار را بر قرار ترجیح داد. در آستانه پذیرش قطعنامه از سوی جمهوری اسلامی ایران، آن زمان که عراق مضمحل و شکست خورده، آخرین تحرکات مذبوحانه را با دور دیگری از تهاجم ددمنشانه و کور خود آغاز کرد، لشکر ۲۷ حضرت محمدرسول الله(ص) در سه جبهه میانی، غرب و جنوب با دشمن درگیر بود و وی می بایستی در امر هماهنگی و هدایت نیروها اقدام نماید، لذا در جبهه میانی (منطقه فکه) باقی ماند و جلو نیروهای دشمن را سد کرد.
او فردی بسیار مطیع و تابع ولایت فقیه بود و با بینش عمیقی که داشت، ارادت و اخلاص عجیبی به مقام ولایت نشان می داد و همواره برادران را نیز به تبعیت مخلصانه توصیه می نمود. ایشان روحیه رزمندگی و سلحشوری را در عالیترین سطح داشت و در تمام دوران مسئولیت خود ضمن حضور در خطوط مقدم، رزمندگان را در صحنه های حساس و مخاطره آمیز هدایت می کرد. روحیه شهادت طلبی او در حدی بود که همرزمانش می گفتند: مرگ از او فرار می کند. خودسازی و عبادت به صورت یک برنامه مستمر در زندگی او در آمده بود و با وجود اشتغالات متعدد کاری، نسبت به نماز شب و تلاوت مستمر قرآن مجید اهتمام خاصی داشت.

سرانجام مروارید سپید عشق حسین (ع) در دستان غلامرضا جای گرفت، و نوید وصالی شیرین را برایش به ارمغان آورد، بیست و دوم تیرماه سال ۱۳۶۷ تنگه ابوغریب حکایت از هجران سرخ آدم به سرزمین سبز ملائک بود، صالحی در آخرین دقایق عمر خویش، در سن سی سالگی گردان عمار را به جلو هدایت کرد، اما ناگهان اصابت ترکش گلوله توپ او را به زمین انداخت و سرباز مخلص صاحب‌الزمان (عج) به اوج پرکشید، پیکر پاک او را در نجف‌‌آباد به خاک سپردند، و از او سه فرزند به یادگار ماند.

خاطرات

قرآن نفیس

پس از ارائه گزارش عملیات قادر که ایشان از سر صدق و با تسلط کامل به محضر آیت الله خامنه ای (در زمان ریاست جمهوری معظم له) ارائه دادند، حضرت ایشان به عنوان تشویق یک جلد قرآن مجید نفیس شخصی شان را به شهید صالحی هدیه نمودند، که با علاقه ای خاص آن را تلاوت می کرد و همیشه به همراه داشت. از نکات قابل توجه دیگر در حیات با برکت شهید صالحی این بود که هیچگاه دست از مطالعه و کسب دانش بر نداشت. او مطاعلات زیادی در زیمنه مسائل نظامی خصوصاً جنگهای صدر اسلام و جنگهای جهانی اول و دوم داشت. از کمترین فرصتها برای مطالعه و ارتقای بینش عقیدتی سیاسی خود بهره می گرفت و مکتوبات و دست نوشته های روزانه ایشان در طول دفاع مقدس، سرمایه گرانبهایی برای نسلهای آینده سپاه است.

آشنای غریب

وقتی به لشکر ۲۷ حضرت رسول‌(ص) آمد، غریبه‌ای بود در میان آدم‌هایی که همه با هم رفاقت قدیمی داشتند. شاید تعداد اندکی آن هم دورادور او را می‌شناختند. همه سال‌های جنگ را در لشکر ۸ نجف اشرف و در غرب و کردستان گذرانده بود. حالا هم آمده بود به عنوان جانشین فرمانده لشکر ۲۷ اما خیلی زود رفاقت‌ها شکل گرفت. خیلی زودتر از آن چیزی که شاید تصورش را بکنید و این خاصیت آن فضا و آن محیط دل‌انگیز بود. درست بر خلاف روزگار ما و احوال این روزهای ما، در جبهه اصلا کسی غریبه نبود. همین که وارد جمع می‌شد، دیگر یک آشنای قدیمی بود و «غلامرضا صالحی» هم وقتی در سال‌های آخر جنگ به جمع رزمندگان لشکر ۲۷ آمد، آشنای قدیمی همه ما شد. آشنای قدیمی همه ما بود. مردی با صفا و افتاده حال و در عین حال زحمت‌کش و کاربلد و دقیق. در مانورهای عملیاتی بی‌دریغ تلاش می‌کرد. به شدت اهل مطالعه بود و بارها دیده بودم که در حال نوشتن است. در مسائل اعتقادی عمیق بود و از نگاه‌‌های سطحی به ویژه از اتلاف وقت رزمندگان با امور پیش پا افتاده آزرده خاطر می‌شد. در میدان نبرد شجاع بود و در عین حال خونسرد و خوش‌فکر و باتدبیر . بسیار کم‌ حرف ، محجوب ، مأخوذ به حیا و تودار بود . از احوال شخصی‌اش خیلی‌ها باخبر نبودند. کمتر کسی می‌دانست که او از مبارزان پیش از انقلاب است و از یاران خاص شهید بزرگوار «محمد منتظری» .

روزهای تلخ

روزهای آخر جنگ، روزهای تلخ و سختی بود. هر روز از مناطق گوناگون، خبرهای بدی به گوش می‌رسید. دشمن در برخی از جبهه‌ها در حال پیشروی بود و سرزمین‌هایی را که برای تصرفشان صدها و هزاران شهید داده بودیم، بازپس می‌گرفت. در چنین شرایطی همه منتظر خبر بزرگ و ناگواری بودند؛ خبری که دل‌ها گواهی می‌داد که قطعا به نفع رزمنده‌ها نیست. به نفع کسانی که پس از هشت سال دفاع جانانه از این سرزمین، جوانی‌شان را در بیابان‌های خشک و سوزان جنوب و کوه‌ها و صخره‌های سخت و سرد غرب گذرانده بودند. با این همه، هیچ‌کس نمی‌خواست واقعیت را باور کند. شاید هم واقعیت سهمگین‌تر از ظرفیت ما بود که وقتی پای آن خبر بزرگ به میان می‌آمد، خیلی زود حرف را عوض می‌کردیم. دلمان نمی‌خواست حتی به آن واقعیت فکر کنیم؛ به واقعیتی که امام(ره) از آن به «جام زهر» تعبیر کرد و چه تعبیر درستی بود. در یکی از همین روزهای تلخ و دلگیر بود ـ ‌شاید پنج روز پیش از اعلام رسمی پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران ـ که دشمن در منطقه «فکه» پیشروی کرد و جلو آمد. نیمه‌ شب به همراه «غلامرضا صالحی»، گردان عمار لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) را برای دفع تک دشمن به منطقه بردیم. گردان عمار، مقاومت جانانه‌ای کرد. دشمن نیز با همه توان به میدان آمده بود و به هر قیمتی نمی‌خواست عقب‌نشینی کند. اذان صبح که شد، نماز را خواندیم و با «صالحی» و چند نفر دیگر از دوستان، راه افتادیم که در حوالی تنگه «برغازه» محل مناسبی را برای استقرار نیروها پیدا کنیم. در یک بلندی ایستادیم. همین که از ماشین پیاده شدیم، ناگهان گلوله توپی در جمع ما فرود آمد و هر کداممان را به گوشه‌ای پرت کرد. انفجار چنان مهیب بود که برای چند لحظه هیچ صدایی را نمی‌شنیدم و جایی را نمی‌دیدم. به خودم که آمدم، دیدم عده‌ای دور و برمان هستند و تلاش می‌کنند، آمبولانس خبر کنند. وقتی چشم چرخاندم، دیدم در میان آن جمع کوچک، وضعیت «صالحی» از همه بدتر است و مدام ناله می‌کند. آمبولانس که رسید، سوارمان کردند و راه افتادیم. در راه بیمارستان صحرایی هنوز صدای ناله‌هایش به گوش می‌رسید. وقتی رسیدیم، امدادگرها به سرعت مشغول مداوای ما شدند و کیسه‌های خون به تک‌تکمان وصل کردند. با همه حال بدی که داشتم حواسم به «صالحی» بود. امدادگر را می‌دیدم که بالای سرش، سوزن به دست دنبال رگ می‌گشت. به سرعت این کار را کرد. صدای «صالحی» قطع شده بود. چشم دوخته بودم به کیسه خون. امدادگر هنوز بالای سرش ایستاده بود. لوله نازک و شفافی از کیسه می‌رفت به سوی بازوی «صالحی». خون وارد لوله شده بود، اما جلوتر نمی‌رفت. کسان دیگری هم آمدند بالای سر او و خیلی تلاش کردند، اما خون راه نیفتاد. صالحی رفته بود و چه خوب موقعی رفت. چهار روز دیگر خون در رگ‌های جبهه‌ها متوقف شد و اگر صالحی نرفته بود…
محمد جوانبخت، همرزم شهید

وصیت نامه

فرزندانم! آخرین بار سه روز پیش شما را دیدم، هجدهم تیرماه، آن موقع که گفتم: آماده حرکت به طرف جنوب باشید، باور کنید که نتوانستم به چشمان مادرتان نگاه کنم، مادر خوبی دارید؛ بزرگ است بزرگ، فرزندانم! مریم، مرضیه، هاجر، علیرضا! در این لحظات آخر، صورتتان را می بوسم، به شما سفارش می کنم که با مادرتان مهربان باشید. ان شاءالله که باعث افتخار اسلام و قرآن و آبروی پدر و مادرتان در دنیا و آخرت باشید، برای شما آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم و همیشه دوستدار شما عزیزان هستم. همسر عزیزم! برایت از خدا آرزوی توفیق و خوشبختی در دنیا و آخرت دارم. از اینکه برای مدتی کوتاه در کنار هم بودیم و با خوب و بد ساختیم خوشحالم، ولی شادی و خرسندی ابدی وقتی است که در بهشت برین و جهان ابدی در قرب الهی منزل کنیم. در غیاب من به مسئولیت خود، تربیت و هدایت فرزندانمان بکوش و آنان را به نحوی تربیت کن و تحویل جامعه بده که احکام و دستورات اسلام و قرآن بیان می کند. از تو می خواهم که برای اداره فرزندانمان و گذراندن زندگی حتی المقدور خود را به ارگان های دولتی وابسته نسازی، سعی کن آنان را مستقل از برنامه های عمومی تربیت نمایی، به فرزندانمان بیاموز که اگر روی پای خود بایستند و آزاد زندگی کنند باعث پاکی روح و روان و استقلال در راه و رسم زندگی طبق اصول و احکام اسلام خواهد شد.

منبع : shohada-esf.ir

مطلب فوق توسط مخاطب محترم سایت صالحون جناب زائرالحسین ارسال شده ؛ شما می توانید از طریق بخش ارسال مطلب نسبت به ارسال مطالب خود جهت انتشار اقدام نمائید.